نو شدن

 

 

داشتم با خود فکر می کردم نوشدن یعنی چه؟ دوباره جوانه زدن؟ راستی اگر بخواهی دوباره جوانه بزنی باید چه اتفاقی در تو بیفتد؟ اصلا خود دوباره جوانه زدن به چه معناست؟ چرا باید دوباره جوانه بزنی؟ اگر مثل آباء و اجدادت زندگی کنی، ایرادی دارد؟! مگر نه این‌که افسوس گذشته را می‌خورند که گذشته این چنین و آن چنان بود. مردم بیشتر کار یدی داشتند (فعالیت فیزیکی) نتیجه این بود که از سلامت جسم بر خوردار بودند کمتر مریض می‌شدند، بیماری های صعب العلاج بسیار کم بود و اگر کسی یکی ازاین بیماری‌ها را می‌گرفت یک محله دست بدعا بلند می‌کردند شاید که معجزه ای بشود، نه مثل حالا که این بیماری‌ها مثل نقل و نبات سر طاقچه همه خونه‌ها ست. گفتم سر‌طاقچه،

 

یاد پدر افتادم که وقتی می‌خواست از خونه بیرون برود برای مادر سر‌طاقچه پول می‌گذاشت راستی یکی از مزایا، در گذشته این بود که هزینه زندگی خیلی کم بود پدر در روز ۵ تومان سر‌طاقچه برای مایحتاج زندگی پول می‌گذاشت، امّا امروز آیا با ۵ میلیون تومان هم می‌شود زیر خط فقر زندگی نکرد؟

 

روابط در گذشته هم، شکل دیگری داشت همه بهم سر می‌زدند و هوای هم رو بیشتر داشتند موقع شادی، همه شاد، و موقع غم هم، کنار هم بودند شایدم بقول امروزی‌ها مدام سرشان تو یقه هم بود و فضولی زندگی هم را می‌کردند تا هوای هم رو داشته‌باشند. شاید بیشتر زندگی شکل موعظه داشته تا همراهی و همدلی.

 

از بیماری ها گفتم اصلا بیماری‌روحی شکل حالا را  نداشت. در شهر ما یه دیونه‌خونه بود به نام چهررازی، این دیونه‌خونه که یه نبش آن به فلکه ارتش می‌رسید که پادگان بود و بخشی داشت که مختص ارتش‌ها و بیماری‌های عادی بود.

خاطرم هست وقتی پدر را برای عمل آپاندیس بردند بیمارستان چون از طرف ارتش معرفی داشت در این بیمارستان عمل شد و نبش دیگرش به خیابان حسین آباد ختم می‌شد، مردم وقتی می‌خواستند از اون خیابون رد بشوند با احتیاط رد می‌شدند.

 

یادمه وقتی بچه بودم خیلی از چهررازی می‌ترسیدم و همش فکر میکردم اگر از اون خیابون رد بشوم حتما یه دیونه دنبالم می‌گذارد و همیشه تو این خیابون آروم نبودم و طول خیابون رو می‌دویدم مگر این‌که با پدرم، که مرد قوی زندگیم بود از آنجا می گذشتم، آنوقت کسی جرأت نمی‌کرد به بابا نزدیک بشود.

 

افرادی که تعادل در رفتار نداشتند در چهررازی بستری می‌شدند تا بعد از مدتی که دارو استفاده می‌کردند و درمان می‌شدند شاید روانپزشک اجازه می‌داد از دیونه‌خونه مرخص بشوند، نه مثل امروز که کل شهر دیونه‌خونه است و فقط عده کمی  سلامت‌اند یا ادعا می‌شود که سلامت‌اند،

 

داشتم از جوانه زدن می‌گفتم امروز یک سخنرانی انگیزشی گوش کردم که می‌گفت

آیا شجاعت این‌رو داری تا اون ایده هایی که تو ذهنت هست رو پیاده کنی و دنبال آرزوهات بری…؟ یا میخوای یه رویا‌پرداز باشی و تو سرزمین شاید‌ها، ای کاش‌ها و حسرت‌ها بمیری…؟ آیا این شجاعت رو داری…؟

میخواهم یه حقیقت تلخ رو بهتون بگویم… .

شجاعت می‌خواهد که موفق باشی… در حالیکه موفق نشدن خیلی ساده‌تره…رنج بخش جدایی‌ناپذیر از زندگی است … موفقیته که در چنین نظمی خلال ایجاد میکنه… اگر خواستی تغییری ایجاد کنی صادق باش… .